فاطمه نازمفاطمه نازم، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 11 روز سن داره

فاطمه نازدار من

گل در اومد از حموم...

وااااااااااااااااااای الان نمیدونی چه حس خوبی دارم من بله امروز واسه اولین بار دخترمو بردم حموم تهنای تهنا بدون کمک مامان جون(البته نباید از زحمات بی دریغ بابایی چشم پوشی کرد خدمتت عرض کنم دختر ناز مامانی، نه اینکه فکر کنی مامانت بی استعداده هاااااااااااا نه!  همش تقصیر مامان جونه که هر بار من اومدم ببرمت حموم گفت بزار من ببرمش هنو دیر نمیشه دفعه بعد تو ببرش ولی دفعه بعدی نبود آخه باز دفعه بعدم همین بساط بود تا اینکه این هفته تصمیم جدی گرفتم که تو نبود مامان جون قبل از اینکه از کربلا بیاد خودم ببرمت حموم و امروز همون روز موعود بود که بعد از ظهر بابایی سر کار نرفت و من شما رو گلو گلو( این اصطلاح بچگی منه وقتی میبردنم حموم . ...
20 اسفند 1392

جوجه جوجه طلایی

قضیه از جایی شروع شد که یه شب عمه فائزه به عشق شما یه جوجه خرید که باهاش ذوق کنی ولی از اون جایی که شما تو برخورد اول تازه از خواب بیدار شده بودی و با گرفتن بال جوجه با جیغ بنفش عمه جون مواجه شدی دیگه از جوجه ترسیدی و دوست نداشتی باهاش بازی کنی ولی جریان همینجا تموم نشد و دو شب بعد که دوباره رفتیم خونه مامان جون شما وقایع دو شب قبل روفراموش کردی و بیچاره جوجه هه از دستت آسایش نداشت. تا میدیدیش تندی میرفتی طرفش و پاشو میگرفتی و جوجه بی نوا رو بالا و پایین میکردی ...
20 اسفند 1392

شیطونی تو خونه مامان جون

دختر بلای من  دیروز ظهر خونه مامان جون اشرف دعوت بودیم و شما اونجا هم دست از شلوغ کاری بر نداشتی حالا خودت ببین چی میگم بهله یه همچین بچه ای هستی حالا اینجارو... مثل پیشیا رفتی پشت مبل خب من با تو چی کار کنم ایام عید ...
20 اسفند 1392

اولین مروارید

دختر نازدار من اولین مرواریدت روز 30 بهمن 92 در اومد و با سه روز بی حال تو ویکی دوشب گریه و ناله ات همراه بود گل من ولی تا دیروز علی رقم تلاش من واسه عکس گرفتن از دندونای نازت موفق به این کار نشده بودم حتی تو خواب .ولی دیروز به زحمت تونستم یه عکس بگیرم که اونم یه ذره تار شد آخه خیلی وول میخوردی   و دیگه اینکه یه دو هفته ای میشه که دستتو به سطوح مختلف میگیری و بلند میشی و بیشتر هم میری سراغ تلوزیون که خیلی خطرناکه و ما مجبوریم پشتی جلو میز تلوزیون بزاریم ...
17 اسفند 1392

مامان جون کربلایی شد

دیروز مامان جون  راهی شهر عشق یعنی کربلا شد و دل ما رو هم با خودش مسافر کرد چقدر دلم برا شیش گوشه تنگ شده واسه ایوان نجف دلم پرپر میزنه کاش خدا زودتر نصیب ما بکنه سفر به شهر عشقو مامان جووووووون التماس دعا ...
17 اسفند 1392

گل من هفت ماهگیت مبارک

هوررررررررررررررااااااااااااااااااا عشق من هفت ماهه شد هفت ماه گذشت.... و توی این هفت ماه گذشته از سختیاش شیرینی هایی داشت که به همه دنیا می ارزید از ماه پیش تا حالا پیشرفتای زیادی داشتی گل مامان مثلا دندون در آوردی، میتونی دستتو به مبل و... بگیری و بلند بشی و کلا روز به روز داری فضول تر میشی امروز با وجود کارهای زیادی که سرم ریخته بود واسه خونه تکونی عید ولی به مناسبت تولدت برات کیک و ژله درست کردم این یه چشمه از فضولیات    ...
17 اسفند 1392

سفر مشهد3-تولد عمو مهدی

روز چهارشنبه برای سومین بار بعد از تولدت رفتیم مشهد هم واسه زیارت هم خرید که خدا رو شکر هم زیارت رفتیم هم چیزایی که میخواستیم خریدیم شما هم مثل همیشه دختر خوبی بودی ولی من یه عذاب وجدانی که داشتم این بود که این دفعه صبح سه ساعت و عصر چهار ساعت گذاشتمت پیش مامان جون و رفتم بازار با بابایی ولی اگه میبردمت بیشتر از ما خودت اذیت میشدی عزیزم و اما این سفر حواشی ای داشت و اونم اختصاص قسمت VIP ماشین تو رفت و برگشت به شما بود تصاویر گویای همه چیز هست آیا؟ شما اینجا خیلی راحت و خوشحال بودی نفس مامان این لباس خوشگلا رو هم بابایی از کربلا برات آورده و امشب یعنی 12/10 مصادف بود با شب تولد عمو مهدی که عمه فائزه عزیز واسش یه جشن ک...
10 اسفند 1392

فضول فضول

دیروز داشتم نماز میخوندم وسطای نماز یه دفعه سر و صدات بلند شد تا نمازمو سلام دادم هزار تا فکر تو سرم اومد تا اینکه دبدمت نمیدونستم بهت بخندم یا اینجوری و اینگونه بود که همونطور که رفته بودی اون تو خودتم بیرون اومدی البته با کلی سر و صدا و جیغ و داد دختر فضول من امروزم که شدیدا علاقه مند شده بودی به مامان تو مرتب کردن کشوهای دراور کمک کنی و هرچی میبردمت اون طرفای خونه با با سرعت و ذوق فراوان میومدی خودتو مینداختی رو لباسا و همه رو به هم میریختی مثل اینجا... ...
6 اسفند 1392