فاطمه نازدار من

خاطرات دختر نازم

تولدت مبارک گل خوشبوی من

و... بلاخره یک سال گذشت دختر گل من یک سال با همه اتفاقای خوب و بدش در کنار وجود نازنینت گذشت و ما خوشحال تر از همیشه خواستیم تولد یک سالگیتو جشن بگیریم و درست شب تولدت با حضور مامان جون اشرف،باباجون،عمه جون،عمو جون،مامان جون طیبه،دایی جونا و زن دایی جونا و خاله جون و آقا رضا و مهمونای ویژه یعنی بچه ها که عکساشون پایینه خونمون یه جشن کوشولو گرفتیم که جای دایی جون بزرگه و زن دایی و کوچولوهای نازشون تو جشنمون خیلی خالی بود اینم چندتا عکس از تولد البته بقیه خانوادگیه و بعدا ایشالله خودت میبینی شما رو هم که تا غافلت میشیدم میرفتی سروقت پفکا و میوه ها ای شکمو! اینجام قبل از این که مهمونا بیان میخوا...
17 مرداد 1393

اولین سفر طولانی شمااااااااال

نازدار من بلاخره در آستانه یک سالگیت جور شد با خاله جون و دایی جون و مامان جون اینا بریم شمال سفر خوبی بود  همین جا جا داره از همسر گلم به خاطر همه خوبیاش تشکر کنم که با کمکاش باعث شد این سفر با وجود وروجکی مثل شما خیلی به من سخت نگذره اینم عکسا اولین دیدار شما با دریا و این هم جنگل   ...
17 مرداد 1393

یک سااااااااال عاشقی

دختر گلم عشق مامان همه هستی من نفس من جان من تولدت مبارک   عزیز دلم درست نزدیکای آخرین سحر ماه مبارک رمضان بود که دردام خیلی شدید شد و نتونستم طاقت بیارم هرچی خودمو صبور گرفتم تا لااقل مامان جون و بابایی سحری شونو بخورن بعد بریم بیمارستان دیدم نمیشه و یکی دو ساعت به سحر رفتیم بیمارستان و انتظار کشنده و دردای کشنده تر شروع شد تااااااااااااااااااا ساعت سه بعد از ظهر آخرین روز ماه مبارک رمضان که اون درد شیرینو تجربه کردم و خدا بهترین هدیه شو به من داد این ساعات اولین ساعاتی بود که تو رو در آغوش میگرفتم و با تمام وجود بهت شیر میدادم از خدا میخوام که ای...
6 مرداد 1393

تولد یازده ماهگی

عزیز من، گل من، تولدت مبارک تولدت مبارک تولدت مبارک دخترم چه زود این روزای شیرین داره در کنار تو سپری میشه اصلا باورم نمیشه یک سال پیش مثل همچین روزایی تو دل مامان بودی و من لحظه شماری میکردم که زودتر بغلت کنم یازده ماه همدم شیرینیا و سختیام بودی یه ماه دیگه تولدته و تو هنوز یه ساله نشده کلی کارای بزرگونه میکنی ماشالله به تو دختر از پیشرفتای زبانیت تا حالا بگم... الان دیگه وقتی بطری  یا لیوان آب میبینی میگی  آآآآآآبه یا از علاقه ای که به عمه جون داری میگی  عمه ماما  و بابا و دپس  هم میگی و یه چیز جالب... وقتی از در خونه در میایم میدونی صدات تو ...
17 تير 1393

ماه مبارک رمضان

حلول ماه مبارک رمضان بر همگی مبارک دوستای گلم ماه رمضان رو به همه تون تبریک میگم و امیدوارم بتونید از این ماه پر برکت بهره کافی و وافی رو ببرید و عباداتتونم قبول باشه و اما ماه رمضان امسال مااااااااا.......... امسال اولین سالیه که ماه مبارک در کنار دخترمم پارسال که چون ماه رمضان ماه آخر بارداریم بود هیچی از روزه هامو نشد بگیرم ولی امسال تصمیم داشتم و دارم که تاجایی که به سلامتی دخترم و خودم لطمه نزنه روزه هامو بگیرم امروز که شکر خدا تا الان که چهار و نیم بعدازظهره تونستم روزه مو بگیرم و فاطمه رو هم راضی نگه دارم بی اذیت نیست ولی نه تا اون حد که نشه بگیری امیدوارم روز های آینده رو خدا توفیق بده و ج...
8 تير 1393

بچه ست ما داریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ینی این روزا من که هیچی بقیه هم تو کارای فاطمه موندن هااااا این مورد خونه مامان جونشه که مثل پیشیا داشت میرفت پشت میز تلوزیون پر رو توی دوربینم نگاه میکنه و میخنده وقتی میبینه میخوایم عکس بگیریم یا اینجا که خودش رفته رو لبه روروئک از اونجا با سعی و تلاش با کله رفته تو روروئک اینجام این چهار پایه رو خودش به این صورت کله پا کرده و رفته توش نشسته بعدشم تا میبینه میخوام عکس بگیرم اینجوری برام میخنده میگن موش تو سوراخ نمیرفت جارو به دمش میبست حکایت دختر ماست که خودش تازه راه افتاده و اصرار داره اشیاء سنگین تر از خودشو با خودش راه ببره مثل همین...
8 تير 1393

پیشرفتهای ده ماهگی

سلام به دختر نازم و دوستای نی نی وبلاگی گلم فاطمه قشنگم تو این ماه از همیشه شیرین تر شدی و با کارات دل همه رو بردی مثلا یاد گرفتی چشماتو ریز میکنی و دهنتو باز میکنی و میخندی طوری همه میخوان بچلوننت یا اینکه  تقلید  میکنی... مثلا اگه یکی سرفه کنه تو هم سرفه میکنی و یا وقتی انگشت اشاره مو میارم بالا که تهدیدت کنم تو هم سریع همین کارو انجام میدی و... و دیگه اینکه چند هفته ای هست که  نای نای  میکنی وقتی برات شعر میخونم و یا آهنگ از تلوزیون پخش میشه میرقصی که تو نوع خودش خیلی با نمک و بی نظیره دندونات  هم تعدادشون به  هشت  عدد رسیده و در اومدن اون چهار تا دندون جدید تو ماه دهم کلی شما ...
3 تير 1393

یه مشهد متفاوت

دختر گلم به برکت وجود تو خدا تو ماه شعبان هم مثل ماه رجب قسمتمون کرد بریم زیارت آقا امام رضا(ع) اما این بار متفاوت تر از همیشه چون خونه خاله جون و دایی جون مشهده همیشه ما مستقیم میریم اونجا سکنا میگزینیم ولی این دفعه برای اولین بار با باباجون و مامان جون و عمه جون بعد از تولد شما قسمت شد بریم مشهد که کلی هم بهمون خوش گذشت و چون هتلی که گرفته بودیم تقریبا نزدیک حرم بود پیاده میرفتیم حرم که زیبایی و حال و هوای خودشو داشت اما امان از شبی که مشهد بودیم............. همه خسته و کوفته........ شما هم قصد خوابیدن نداشتی و بازیت گرفته بود و خلاصه همه رو علاف خودت کرده بودی مخصوصا عمه جون و مامان جون رو که با همه خستگی شو...
2 تير 1393

خدا به خیر کنه

در راستای فضولی های بی نظیر شما دوتا دیگه سوژه شکار شد که دیدنش خالی از لطف نیست فقط خدا به خیر کنه که شما دختری و این کارا رو میکنی اگه پسر بودی وضعیت ما چگونه بود عایا؟؟؟؟ پر رو هنو به دوربینم نگاه میکنی؟   نمیدونم پشت بخاری چی میخوای آخه   ...
2 تير 1393

هدیه مامان جوووووووووون

دختر نازم چند هفته پیش مامان جون اشرف به عشق نوه عزیزش(شما) رفت دوتا پارچه گرفت تا برات پیرهن بدوزه و این شد که خاله بابایی(خواهرمامان جون) و مامان جون واست دوتا پیرهن قشنگ دوختن دستشون درد نکنه قدر موقعیت الانتو بدون که تنها نوه خانواده باباجون اینایی هاااااااااااااا ...
2 تير 1393