فاطمه نازدار من

به نام حضرت دوست...


 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 دی 1394 | 14:41 | نویسنده : مامان افسانه |
بلاخره بعد از چند ماه آقا طلبیدمون و رفتیم یه مشهد یه روزه.یه کم خسته شدیم ولی می ارزید.اینم بگم حلما خانوم حالش خوب نبود و یه کم مامانی رو خسته کرد.


اینم حلما خانوم تو صف نماز توی حرم مطهر


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 | 17:19 | نویسنده : مامان افسانه |
سلام سلام
دختر نازدار من
تولدت مبارک مهربونم
باورم نمیشه که چهار ساله همدم من شدی. امسال تولدت کنار آبجی جونی بود و من هر لحظه خدا رو به خاطر داشتن شما دوتا و بابایی تونشکر میکنم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 | 20:10 | نویسنده : مامان افسانه |
جونم براتون بگه که ما یه دو ماه و نوزده روزه که نی نی دار شدیم بسلامتی و خدا منت بر سر ما گذاشت و یه آبجی ناز و مامانی نصیب فاطمه خانوم کرد
چیزی که همیشه آرزوشو داشتم
الحمدلله
این روزا گرفتار تر از همیشه هستیم
فاطمه که درگیر آبجی داریشه خخخخ
منم که درگیر بچه داری اونم دوتااااا اونم از نوع فضول
دیشب حلما خانوم خودشو برا اولین بار دمر کرد و ما را بسی شنگولید




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 0:57 | نویسنده : مامان افسانه |


خبر خبر



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 0:52 | نویسنده : مامان افسانه |

سلام گل مامانی

امروز بعد از مدتها هوس کردم بیام اینجا و بنویسم برات عزیز دلم

هفته سختی رو گذروندیم نفس مادر

هفته پیش یه شب بعد عمری با عمه جون و عموجون اینا رفتیم سینما

از اونجا که برگشتیم همین که لباساتو عوض کردم دوتا سرفه کردی و اندازه دوتا کاسه بالا آوردی لباساتو عوض کردم و باز دوباره

بردمت حموم همین که در اومدیم باز دوباره...

تا صبح بالا سرت بیدار بودم و چندین بار بالا آوردی و واسه هر دفعه اش من کلی اشک ریختم بعد نماز با بابایی بردیمت بیمارستان و سرم و...

بهتر شدی

ولی لاجون افتاده بودی نازنینم

بعدشم اسهال و‌...

شب بردیمت متخصص که گفت ویروس وارد معدت شده و دو سه روز دیگه ادامه داره

دکتر گفت دو ساعت دوساعت باید غذای مقوی بدی و تند تند آب بخوری

ولی متاسفانه تو یه روز کامل لب به آب و غذا نزدی به هر مدل و فقط خواب بودی

من غصه میخوردم و گریه میکردم

هرکی منو میدید فکر میکرد من مریضم

باز بردیمت بیمارستان و سرم

شب یه کم میوه و نون خالی خوردی و تمام

فرداش بهتر شدی ولی دل درد و دلپیچه داشتی

یه ویروس مهلکی بود که بگم ۸۰ درصد بچه های شهرمونو گرفته بود غُلو نکردم

الان بعد ده روز از اون شب لعنتی بهتری ولی هنوزم با احتیاط بهت غذا میدم با حجم کم

ایشالله که دیگه هیچ وقت مریض نشی زندگی من ،که منم از تو بیشتر نابود میشم

عاشقتم نفس مامان

الان هشت تا سوره حفظی ماشالله

و کلی مداحی

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 14:38 | نویسنده : مامان افسانه |

جان مادر عزیزم مثل امروز اومدی به دنیا و شمع و چراغ خونه مون شدی

خوش اومدی مهربون من

اندازه تمام آسمونا دوستت دارم بهترینم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 | 0:51 | نویسنده : مامان افسانه |

سلام و صد سلام

اول از همه علت آپ نکردنمو بگم. ورای تنبلی تو این کار دو سه بار اومدم یه عالمه از وقایع تایپیدم که متاسفانه با زدن یه کلید اشتباه همش میپرید و دیگه خدایی از مزه میفتاد برام

الان توضیحام قانع کننده بود؟😆😆

القصه....

از اول هفته خواهر زاده های گلم،محسن و محمد امین که قد یه دنیا وستشون دارم و تو دیار غربت زندگی میکنن واسه اولین بار تو عمر سیزده و نه ساله شون تصمیم گرفتن با مامان و باباشون برنگردن شهرشون و پیش ما بمونن

خلاصه

از اول هفته که یا من خونه مامان جون بودم یا بچه ها رو میبردیم پارک تااا دیروز که سه شنبه بود دعوتشون کردم خونه مون و رفتم دنبالشون و همراه مامان گلم قدم رنجه کردن و اومدن خونه مون

به من و فاطمه که خیلی خوش گذشت امیدوارم به گلای خاله هم خوش گذشته باشه

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 23 تير 1395 | 5:49 | نویسنده : مامان افسانه |




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 تير 1395 | 21:02 | نویسنده : مامان افسانه |

 

اینجا عروسی الهام جونه که همه رفته بودیم مشهد

اینم شما و محمدصالح و محمد حسین

اینجا شما، دختر انقلابی من با بچه های آقا مرتضی(علی اکبر و فاطمه) رفتید راهپیمایی 22 بهمن

اینم یه روز برفی

اینجا تولد محمدامین پسر خاله جون

شما و مهدیار به جون کیک افتاده بودید و محمد امین رو دق دادید

اینجا شهربازیه

بابایی شما رو به عنوان جایزه حفظ سوره ناس برد اینجا و کلی حال کردی

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 فروردين 1395 | 18:43 | نویسنده : مامان افسانه |

سلام سلام به همه

عیدتون مبارک

اینم نازدار ما و یه عکس نوروزی با یکی ا ز المان های سطح شهرمون




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 5 فروردين 1395 | 18:41 | نویسنده : مامان افسانه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد