فاطمه نازدار من

خاطرات دختر نازم

به نام حضرت دوست...


 

 

 

 

 

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 14:41 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
تولدت مبارک

جان مادر عزیزم مثل امروز اومدی به دنیا و شمع و چراغ خونه مون شدی

خوش اومدی مهربون من

اندازه تمام آسمونا دوستت دارم بهترینم

[ دوشنبه 18 مرداد 1395 ] [ 0:51 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
یه روز خوب با پسرخاله های خوب

سلام و صد سلام

اول از همه علت آپ نکردنمو بگم. ورای تنبلی تو این کار دو سه بار اومدم یه عالمه از وقایع تایپیدم که متاسفانه با زدن یه کلید اشتباه همش میپرید و دیگه خدایی از مزه میفتاد برام

الان توضیحام قانع کننده بود؟😆😆

القصه....

از اول هفته خواهر زاده های گلم،محسن و محمد امین که قد یه دنیا وستشون دارم و تو دیار غربت زندگی میکنن واسه اولین بار تو عمر سیزده و نه ساله شون تصمیم گرفتن با مامان و باباشون برنگردن شهرشون و پیش ما بمونن

خلاصه

از اول هفته که یا من خونه مامان جون بودم یا بچه ها رو میبردیم پارک تااا دیروز که سه شنبه بود دعوتشون کردم خونه مون و رفتم دنبالشون و همراه مامان گلم قدم رنجه کردن و اومدن خونه مون

به من و فاطمه که خیلی خوش گذشت امیدوارم به گلای خاله هم خوش گذشته باشه

 

[ چهارشنبه 23 تير 1395 ] [ 5:49 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
[ شنبه 19 تير 1395 ] [ 21:02 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
عکسای سال قبل

 

اینجا عروسی الهام جونه که همه رفته بودیم مشهد

اینم شما و محمدصالح و محمد حسین

اینجا شما، دختر انقلابی من با بچه های آقا مرتضی(علی اکبر و فاطمه) رفتید راهپیمایی 22 بهمن

اینم یه روز برفی

اینجا تولد محمدامین پسر خاله جون

شما و مهدیار به جون کیک افتاده بودید و محمد امین رو دق دادید

اینجا شهربازیه

بابایی شما رو به عنوان جایزه حفظ سوره ناس برد اینجا و کلی حال کردی

 

[ پنجشنبه 5 فروردين 1395 ] [ 18:43 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
عید همگی بود مبارک...

سلام سلام به همه

عیدتون مبارک

اینم نازدار ما و یه عکس نوروزی با یکی ا ز المان های سطح شهرمون

[ پنجشنبه 5 فروردين 1395 ] [ 18:41 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
دو سال و نیم و....

دختر ناز مامان این روزا سرم شلوغه بلاخره عیده و....

اومدم بگم از شیرین زبونیات که ده برابر زبون خودم تو بچگیه البته با تاخیر

میخوام اینجا ثبت کنم که گل مامان فاطمه خانوم تا الان چهارتا سوره رو کامل حفظه

1.توحید

2.کوثر

3.عصر

4.ناس

شعر هم که غیر از اون چند تایی که قبلا گفتم

1.پیامبرم محمد    در آسمانها احمد   عبدلله پدر اوست ............

2.صلوات را خدا گفت    در شان مصطفی گفت     تو آسمون نوشته ................

البته الان با علاقه خودت فعلا رو سوره ها متمرکز شدیم آخه خودت خیلی دوست داری سوره یاد بگیری

 

راستی اینم بگم که از آرزو به دلی در اومدم و بلاخره موهات بلند شده و خرگوشی میبندمخندونک

 

هر وقتم صدات میکنیم فقط با جان و جانم جواب میدی ولاغیر

از مهر و محبتت که هرچی بگم کمه. قشنگ منو سیراب کردی عزززززززززیز دلممحبت

[ چهارشنبه 12 اسفند 1394 ] [ 14:01 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
پیشرفتات تاااااااااا امروز

گل خوشبوی من

انقدرررررررررررررر شیرین کاریات و حرفات زیاده که بخوامم یادم نمیاد همشو بنویسم

ماشالله

بهتره بگم کاری دیگه نمومده که ما بتونیم انجام بدیم و شما نتونی

الان سه تا شعر بلدی بخونی

1)شبا که ما میخوابیم

آقا پلیسه بیداره

...

2)یه دل دارم حیدریه

عاشق مولا علیه

...

3)توپولویم توپولو

صورتم مثل هلو

...

و فعلا سوره توحید رو بلدی بخونی

و یه حرفای بزرگ بزرگی میزنی که من فقط مثل مهران مدیری باید توی دوربین نگا کنمتعجب

خودت بلدی لباساتو بپوشی

و یه کاری که من و بابایی خیلی دوست داریم اینه که با ما میای نماز میخونی

درست حرکات ما رو انجام میدی

همین که توی ماشین میشینیم میگی بابا حسین لبیک بزارمحبت

تو خونه هم که همش قوربون صدقه من میری

هی میگی مامان دوستت دارم

فدات بشم من

خوشگلم

نفسم

عسلم

منم هی کیف میکنمبوس

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااقتم هوارتا

 

 

[ دوشنبه 14 دی 1394 ] [ 14:35 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
عروسی آقا رضاااااااااااا

دختر گلم

آخر هفته پیش عقد کنون آقا رضا پسر خاله و پسر عموی بابایی که مثل داداش من و باباییه بود

خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییی ذوق دارم حتی الان که سه روزه از جشنش گذشته

ایشالله خوشبخت بشه

همیشه میگفتم هرکی قسمت رضا بشه واااااااااااااااااقعا خوش شانسه چون خیلی آقا و با معرفته

یه خاطره جالب:

شب عقد، حین خوندن شرایط ضمن عقد شما رفتی دست رضا رو گرفتی و گفتی: رضا پاشو بریم بازی کنیمخنده

 

جشنآقا رضا ازدواجت مبارکجشن

پی نوشت:

تو عروسی آقا رضا موبایلم خراب بود و نشد عکس از شما بگیرم واسه همینم یه عکس هویجوری میزارم

 

[ يکشنبه 13 دی 1394 ] [ 14:47 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
ویروس بدجنس

دختر نازدار مامان

الان سه چهار روزه که حالت خوبه و الحمدلله به روال عادی زندگی برگشتی

هفته پیش همین موقع بود که برای بار دوم بردیمت پیش متخصص و گفت باید بستری بشی

انگار دنیا رو سرم خراب شد

دو هفته پیش بدون هیچ علامتی شروع به سرفه کردی و بعدش آبریزش و بعدم تب

بردیمت دکتر گفت تبش باید کنترل بشه و اینم شربت سرفه برای سرفه هاش

بعد سه چهار روز تب میکردی که فقط با بروفن میومد پایین سه روز پشت سر هم

دکتر که گفت بستری گفتم راه دیگه ای نداره گفت یه چرک خشک کن میدم اگه قطع نشد تبش بستری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

منم دو روز فقط به تو میرسیدم فقط

که خدا رو شکر جواب داد و خوب خوب شدی

خدایا خودت مواظب چشم و چراغ خونه هامون باش

 

[ يکشنبه 13 دی 1394 ] [ 14:42 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
سخت ترین پروژه جیییییییییییییییش

بعله دیگه خانم بودی خانم تر شدی فاطمه خانوم

شروع پروژه مون از اواسط مهر بود که دیگه حس کردم قشنگ متوجه میشی

هفته اولو با پوشک بردمت دستشویی ولی از هفته دوم یه هویی پوشکو جمعش کردم و کلا شبا هم حتی پوشکت نکردم و موفقیت آمیز بود خدا رو شکر

این وسط دهه محرم بود که مامان جون گفت میری حسینیه باید پوشکش کنی و من میترسیدم دوباره عادت کنی که خدا رو شکر کلا تو پوشک جیش نمیکردی

البته الان چون بعد چند ماه دارم مینویسم زیاد از مشقات راه یادم نیست

فقط یادمه دهه محرم تا چراغا خاموش میشد الکی میگفتی جیش دارم و منو چندین بار میکشوندی دستشویی و دریغ از یه قطره

فقط دیگه وقتی میومدم تو مجلس عذاداری یاالله های آخرشو میرسیدم

ولی مطمینم خدا میبینه اینارو

آخه گاهی خیلی دلم میسوخت

خلاصه که الان دیگه ماشالله کاملا میشه بهت اعتماد کرد آخه از خودم بیشتر نگه میداریخندونک

عااااااااااااااااااااااااااااااااااااشقتممحبت

هویجوری هوس کردم یه عکس از هشت ماهگیت ینی نوروز اولت بزارمچشمک

 

[ يکشنبه 13 دی 1394 ] [ 14:35 ] [ مامان افسانه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 16 صفحه بعد