فاطمه نازدار من

به نام حضرت دوست...


 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 14 دی 1394 | 14:41 | نویسنده : مامان افسانه |
سلام سلام
حلمای هفت ماه و یه روزه انقده بلا شده که باورم نمیشه این دخمل همونه که تا دو ماه پیش هی میگفتیم چرا این همش درازه
شش ماهگی بدون سینه خیز یه هویی رفتی سراغ چهاردست و پایی الانم که هفت ماهته قشنگ فضولی میکنی ماشالله








تاااا ولت میکنن هرجای خونه باشی خودتو به سرعت میرسونی آشپزخونه و میای فضولی


[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 22 آذر 1396 | 12:34 | نویسنده : مامان افسانه |
دیشب دوتا تولد داشتیم
بعله
تولد ۲۷ سالگی مامانی که خودم باشم
و تولد نیم سالگی حلما کوشولومون
و اینگونه بود که یه کیک خریدیم با سه تا شمع
خدا حفظمون کنه














اینم عکسای حلما خانوم
باشد تا بماند یادگار


[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 آبان 1396 | 6:45 | نویسنده : مامان افسانه |
هفته پیش پنجشنبه رفتیم مشهد که هم بریم پابوس امام رضا و هم جمعه چهلم زن دایی حسین
صبح من و بابایی و مامان جون و... دعای ندبه رفتیم حرم و زیارت که خیلی حال خوبی بود و کلی سبک شدم و حلما خانوم و فاطمه خانوم موندن خونه و خواب
و ساعت ده صبح من و فاطمه و زن دایی احمد و محمدصالح رفتیم حرم و کوثر و حلما و باباها تو ماشین موندن چون انقد شلوغ بود که پارکینگا همه پُررررر


اینم شما و محمدصالح جون توی حرم


[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 19 آبان 1396 | 22:44 | نویسنده : مامان افسانه |
دخترای خوشگل مامان سفر بخیر...
پارسال که این موقع ها خیلی هوای مسافرت داشتم حلما خانوم قد یه کنجد بود تو دلم نشد بریم سفر
ولی امسال دیگه بابایی مهربون به دلمون نگاه کرد و بردمون یه سفر به یادموندنی و خیییییلی خوب که خیلی بهمون خوش گذشت
مخصوصا که مامان جون مهربون هم همراهمون و کمکمون بود باز بیشتر خوش گذشتگ
حلما خانوم خیلی دختر خوبی بود و با اینکه تو بازارا کلی اذیتش کردیم ولی بهمون ثابت که پارسال اشتباه فکر میکردیم که اگه بچه به دنیا بیاد دیگه جایی نمیشه رفت
دوتا گل نازمون شیرینی سفرمون بودن هرچند سختیای خاص خودشم داشت...
همینجا از همسر گلم تشکر میکنم که همه کار کرد که به ما خوش بگذره و واقعا هم همه چی برامون فراهم کرد
مررررسی عزیزم








[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 آبان 1396 | 12:13 | نویسنده : مامان افسانه |
بلاخره بعد از چند ماه آقا طلبیدمون و رفتیم یه مشهد یه روزه.یه کم خسته شدیم ولی می ارزید.اینم بگم حلما خانوم حالش خوب نبود و یه کم مامانی رو خسته کرد.


اینم حلما خانوم تو صف نماز توی حرم مطهر


[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 | 17:19 | نویسنده : مامان افسانه |
سلام سلام
دختر نازدار من
تولدت مبارک مهربونم
باورم نمیشه که چهار ساله همدم من شدی. امسال تولدت کنار آبجی جونی بود و من هر لحظه خدا رو به خاطر داشتن شما دوتا و بابایی تونشکر میکنم




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 17 مرداد 1396 | 20:10 | نویسنده : مامان افسانه |
جونم براتون بگه که ما یه دو ماه و نوزده روزه که نی نی دار شدیم بسلامتی و خدا منت بر سر ما گذاشت و یه آبجی ناز و مامانی نصیب فاطمه خانوم کرد
چیزی که همیشه آرزوشو داشتم
الحمدلله
این روزا گرفتار تر از همیشه هستیم
فاطمه که درگیر آبجی داریشه خخخخ
منم که درگیر بچه داری اونم دوتااااا اونم از نوع فضول
دیشب حلما خانوم خودشو برا اولین بار دمر کرد و ما را بسی شنگولید




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 0:57 | نویسنده : مامان افسانه |


خبر خبر



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 مرداد 1396 | 0:52 | نویسنده : مامان افسانه |

سلام گل مامانی

امروز بعد از مدتها هوس کردم بیام اینجا و بنویسم برات عزیز دلم

هفته سختی رو گذروندیم نفس مادر

هفته پیش یه شب بعد عمری با عمه جون و عموجون اینا رفتیم سینما

از اونجا که برگشتیم همین که لباساتو عوض کردم دوتا سرفه کردی و اندازه دوتا کاسه بالا آوردی لباساتو عوض کردم و باز دوباره

بردمت حموم همین که در اومدیم باز دوباره...

تا صبح بالا سرت بیدار بودم و چندین بار بالا آوردی و واسه هر دفعه اش من کلی اشک ریختم بعد نماز با بابایی بردیمت بیمارستان و سرم و...

بهتر شدی

ولی لاجون افتاده بودی نازنینم

بعدشم اسهال و‌...

شب بردیمت متخصص که گفت ویروس وارد معدت شده و دو سه روز دیگه ادامه داره

دکتر گفت دو ساعت دوساعت باید غذای مقوی بدی و تند تند آب بخوری

ولی متاسفانه تو یه روز کامل لب به آب و غذا نزدی به هر مدل و فقط خواب بودی

من غصه میخوردم و گریه میکردم

هرکی منو میدید فکر میکرد من مریضم

باز بردیمت بیمارستان و سرم

شب یه کم میوه و نون خالی خوردی و تمام

فرداش بهتر شدی ولی دل درد و دلپیچه داشتی

یه ویروس مهلکی بود که بگم ۸۰ درصد بچه های شهرمونو گرفته بود غُلو نکردم

الان بعد ده روز از اون شب لعنتی بهتری ولی هنوزم با احتیاط بهت غذا میدم با حجم کم

ایشالله که دیگه هیچ وقت مریض نشی زندگی من ،که منم از تو بیشتر نابود میشم

عاشقتم نفس مامان

الان هشت تا سوره حفظی ماشالله

و کلی مداحی

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 4 آبان 1395 | 14:38 | نویسنده : مامان افسانه |

جان مادر عزیزم مثل امروز اومدی به دنیا و شمع و چراغ خونه مون شدی

خوش اومدی مهربون من

اندازه تمام آسمونا دوستت دارم بهترینم




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 18 مرداد 1395 | 0:51 | نویسنده : مامان افسانه |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد